سال‌ها دست‌هایم را

به دیوارهای سرد زندگی کشیدم

هر آجر را با عشق چیدم

هر پنجره را به امید نور باز کردم

من،

آن مرد خسته‌ام که هر صبح

به خورشید سلام می‌داد

و شب‌ها،

تا دم دمای صبح،

ستاره‌ها را یکی‌یکی برایتان می‌شمرد

اما تو...

تو و همه ی عزیزانم

در آینه‌ی دنیای خودتان گم بودید

صدای قلبم در هیاهوی خواسته‌هایتان گم شد

دست‌هایم،

در سایه‌ی بی‌اعتنایی‌تان لرزید

من در میان خنده‌هایتان

تنها شدم

چشم‌هایم در روشنایی شادی‌هایتان

خاموش ماند

هر قدمی که برداشتم،

هر کلامی که گفتم

برای ساختن خانه‌ای بود

که سقفش آسمان عشق باشد

اما دیوارهای این خانه

به صدای بغض‌هایم گوش ندادند

و پنجره‌هایش هرگز

به روی آفتاب دل من باز نشد

حالا من مانده‌ام

با دست‌هایی خالی از نوازش

و قلبی پر از خستگی

در سایه‌ای

که حتی خودم هم

خودم را نمی‌بینم...


برچسب‌ها: عشق, سکوت, جدایی, غم

تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۲ | 2:49 | نویسنده : آریا |